کوچولو دستمو بگیر...!
پسرش كه دنیا آمد؛ تپل و مپل بود عینهو یك پهلوان... یك رستم درست و حسابی. از روزی كه دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش كرد؛ انگشتان كوچولویش را دور انگشت اشاره پدر گــره كرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد: ببینید میشه روش حساب كرد از حالا دستمو محكم گرفته! مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و عمو و دائی كه برای زایمان زنش؛ همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده بودند و شاد نگاهش میكردند. بچه در آغوش زنش بود؛ به هم عمیق نگاه كردند و هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند...!
بچه ها كه بزرگ میشوند یادمان میرود چه عادتهایی دارند؛ اما بعضی از عادتهای آنها باقی میماند؛ همیشه عادت كرده بود انگشت پدر را محكم بگیرد..تازه كه میخواستند راهش بیندازند پدر انگشتان اشاره اش را به سمت او میگرفت و او با دستان كوچك و تپلش انگشتش را میگرفت؛ بالاخره همینجوری راه افتاد. پدر میگفت: دیدی گفتم میشه روش حساب كرد دستمو محكم میگیره..
زنش از اداره آمده بود و داشت برای شام آشپزی میكرد؛ لبخندی زد و به هردو نگاه كرد. پدر گفت ای جانم! خسته شدم بگذار دراز بكشم؛ آهان حالا چاقالو بیا روی شكمم...و اول یك پایش را خم میكرد بعد آن یكی پا را خیلی با احتیاط صاف دراز میكرد و مینشست و بعد دراز میكشید و بچه را میگذاشت روی شكمش و بازی میكردند...
: پدر دنبالم میكنی؟ هر وقت این درخواست میشد مادر میگفت: من آمدم بگیرمـش... اما اینبار دوباره گفت: پدر! پدر دنبالم میكنی؛ تند میدوی منو بگیری؟
پدرو مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛ پدر گفت: بدو آمدم بگیرمت!